کد خبر 306718
۲۸ شهریور ۱۴۰۵ - ۱۲:۲۶

ایران جهانی به روایت شعر

ایران جهانی به روایت شعر

هزاران شاعر شناخته و ناشناخته، هر یک گره‌ای در این فرش بزرگ‌اند. جهان شاید تاکنون تنها بخشی از این نقش را دیده باشد. وظیفه ما آن است که تمام فرش را نشان دهیم. داستان جهانی‌شدن شعر فارسی پایان نیافته است. این مسئولیت امروز ماست.

به گزارش حیات به نقل از ایرنا، جمله‌ای مشهور را به مارکوپولو، جهانگرد مشهور ونیزی که از یزد و کرمان و جیرفت و هرمز و همچنین تبریز، جهان‌شهر آن روزگار دیدن کرده، نسبت داده‌اند. او ایرانیان را مردمانی می‌داند که «به زبان شعر سخن می‌گویند و بر فرش‌های نفیس پا می‌نهند». در انتساب این عبارت به او باید احتیاط کرد، اما فارغ از آنکه نخستین گوینده‌اش چه کسی بوده است، تصویر نهفته در این جمله به‌راستی ایرانی است: شعر در زبان و فرش در زیر پا؛ زبان در آسمان و نقش بر زمین؛ کلمه و رنگ، هر دو نماد معنا و زیبایی.

شاید کمتر سرزمینی بتوان یافت که شعر در آن چنین از کتاب و محفل‌های ادیبان فراتر رفته و با زندگی مردم درآمیخته باشد. ایرانی برای عشق و عاشقی شعر می‌سراید، در سوگ به شعر پناه می‌برد، در شادی ابیاتی بر زبان می‌آورد، برای پند سراغ سعدی می‌رود، یلدا و تحویل سال حافظ می‌گشاید و در هنگامه حماسه از فردوسی مدد می‌گیرد. شعر در ایران تنها یک قالب ادبی نبوده است؛ گاه شیوه‌ای برای دیدن و معنا کردن جهان است. هر رطبی کز سر این خوان بود / آن نه سخن، پاره‌ای از جان بود.

این روزها فراوان از جهانی‌شدن قدرت ایران سخن گفته می‌شود و مراد بیشتر قدرت سخت است. ایران قرن‌ها پیش از آنکه اصطلاح «قدرت نرم» ساخته شود، قدرت فرهنگی خود را در سراسر گیتی گسترانیده بود. زبان فارسی بیش از هزار سال از مرزهای سیاسی ایران فراتر رفت و در شبه‌قاره هند، افغانستان، چین، آسیای مرکزی، قفقاز، آسیای صغیر، جهان عرب و حتی بالکان حضور یافت. زنده‌یاد حسن انوشه بخش بزرگی از عمر خود را صرف شناسایی همین گستره عظیم کرد. اگر آن کوشش‌ها امروز با امکانات کتابخانه‌ها و پایگاه‌های دیجیتال جهان ادامه یابد، بی‌تردید ابعاد تازه‌ای از حضور زبان فارسی آشکار خواهد شد. چه بسیار نسخه‌های خطی، کتیبه‌ها، سنگ‌نوشته‌ها، دیوان‌ها و شاعرانی که هنوز به‌درستی شناخته نشده‌اند. فارسی گاهی زبانِ دیوانیان بود، گاه زبان تاریخ، گاه زبان عرفان، گاه زبان علم و بیش از همه زبان فرهنگ. و نکته مهم همین‌جاست: این نفوذ، در بخش بزرگی از تاریخ، با زور و سرنیزه پدید نیامد. مردم این سرزمین‌ها با دل و جان فارسی را آموختند، با آن شعر گفتند، تاریخ نوشتند، بر سنگ‌ها نقر کردند و ادبیات آفریدند تا آنجا که زبان دوم و گاه زبان اول این سرزمین‌ها شد. به‌وضوح این تجربه را می‌توان حضوری دانست که بیش از آنکه بر قدرت تحمیل متکی باشد بر توان جاذبه استوار است. اما شاید روشن‌ترین نشانه جهانی‌بودن زبان فارسی آن باشد که بسیاری از قله‌های این ادبیات اساسا در محدوده مرزهای امروز ایران نزیسته‌اند. رودکی در سمرقند و بخارا بالید؛ نظامی گنجوی در گنجه شاهکارهای خود را به فارسی آفرید؛ امیرخسرو دهلوی در هند، فارسی را به یکی از زبان‌های بزرگ شعر و فرهنگ شبه‌قاره بدل کرد؛ عبدالقادر بیدل دهلوی در هند چنان جهان پیچیده و ژرفی در شعر فارسی ساخت که هنوز در افغانستان، تاجیکستان و بخش‌هایی از آسیای مرکزی حلقه‌های بیدل‌خوانی برپاست؛ و محمد اقبال لاهوری، با آنکه زبان مادری‌اش فارسی نبود و در سرزمینی بیرون از ایران می‌زیست، بخش مهمی از اندیشه و شعر خود را به فارسی بیان کرد و خود را با سنت مولانا پیوند زد. جامی در هرات، امیرعلی شیرنوایی در محیط فرهنگی خراسان و ماوراءالنهر و صدها شاعر دیگر نیز در همین فضای تمدنی تنفس می‌کردند. این نام‌ها به ما یادآوری می‌کنند که فارسی تنها «زبان یک کشور» نیست؛ زبان یک حوزه تمدنی است. مردمانی با قومیت‌ها، سرزمین‌ها و زبان‌های مادری متفاوت، باز هم فارسی را به‌عنوان زبان مشترک یا زبان فرهنگ و ادب برمی‌گزیدند. از این منظر، تاریخ شعر فارسی را نمی‌توان تنها با نقشه سیاسی امروز ایران خواند.

برای فهم این قدرت، گاه یک داستان از ده‌ها صفحه آمار گویاتر است. به پاریس قرن هجدهم برویم. ولتر، یکی از بزرگ‌ترین چهره‌های عصر روشنگری فرانسه، در سال ۱۷۴۷ داستان فلسفی مشهور خود زادیگ، ترجمه‌شده با نام سرنوشت، را منتشر می‌کند. در این اثر، نام سعدی و فضای ایرانی و شرقی حضوری آشکار دارد. اینکه حدود پنج قرن پس از زندگی سعدی، یکی از مهم‌ترین نویسندگان اروپا برای آفرینش اثری فلسفی به نام و شخصیت فرهنگی شاعر شیرازی متوسل می‌شود، معنایی بسیار فراتر از یک اشاره ادبی دارد. سعدی بدون سفارتخانه و رایزنی فرهنگی به فرانسه رسیده بود. بدون رسانه، بدون دستگاه تبلیغاتی و بدون شبکه‌های ارتباطی امروز؛ گر بگویم که مرا با تو سر و کاری نیست/ در و دیوار گواهی بدهد کاری هست.

این همان مسیری است که مرحوم دکتر جواد حدیدی در کتاب ارزشمند «از سعدی تا آراگون» دنبال می‌کند: چند قرن رفت‌وآمد ادبی میان ایران و فرانسه؛ از آشنایی فرانسویان با گلستان و سعدی تا تاثیر ادبیات فارسی بر نویسندگان و شاعرانی چون لویی آراگون.

نام کتاب خود گویای یک سفر است: از سعدی تا آراگون؛ از شیراز تا پاریس؛ از گلستان تا ادبیات معاصر اروپا؛ عشق سعدی نه حدیثی است که پنهان ماند / داستانی است که بر هر سر بازاری هست.

این تنها سرگذشت سعدی نیست. حافظ، مولانا، فردوسی، خیام، نظامی، عطار و و دیگران هر یک به گونه‌ای از مرزها گذشته‌اند. برخی از آنان چنان در فرهنگ جهانی حضور یافته‌اند که دیگر نمی‌توان حوزه تاثیرشان را در مرزهای یک کشور محدود کرد. این همان فتح بزرگ ایرانیان است که روی نقشه دیده نمی‌شود. سعدی سرزمینی را تصرف نکرد، اما با گلستانش در این‌سو آن‌سوی گیتی سفر کرد و بسی یادگارها برجای نهاد. حافظ رایزن‌های فرهنگی در اختیار نداشت، اما شعرش الهام‌بخش شاعران جهان شد. مولانا سپاهی نیاراست؛ آنکه بی‌شمشیر کشتن کار اوست. اما پس از قرن‌ها همچنان در زبان‌های گوناگون خوانده می‌شود. قدرت با تغییر روزگار کمرنگ می‌شود، اما آنچه از راه دلدادگی در حافظه انسان جای گیرد، برای همیشه باقی می‌ماند.

در میان شاعران ایرانی، سرگذشت جهانی‌شدن خیام خود حکایتی دیگر است. حکیم نیشابور قرن‌ها در ایران بیشتر به دانش، فلسفه، ریاضیات و نجوم شناخته می‌شد، اما در سده نوزدهم ادوارد فیتزجرالد، شاعر و مترجم انگلیسی، با ترجمه‌ای آزاد از رباعیات منسوب به او، نام خیام را به شکلی کم‌سابقه وارد جهان انگلیسی‌زبان کرد و اندک‌اندک چنان اقبالی یافت که خیام به یکی از شناخته‌شده‌ترین چهره‌های ادبی ایران در غرب بدل شد؛ تا آنجا که محافل و انجمن‌هایی به نام او پدید آمد و رباعیاتش بارها ترجمه، تصویرگری و منتشر شد. چه شگفت که شاعری از نیشابور، پس از قرن‌ها، از مسیر لندن بار دیگر سفری جهانی آغاز کرد. البته خیامی که فیتزجرالد به جهان انگلیسی‌زبان معرفی کرد، دقیقاً همان خیام تاریخی نبود و ترجمه او گاه بیش از آنکه ترجمه لفظ‌به‌لفظ باشد، بازآفرینی شاعرانه بود؛ اما همین ماجرا خود نکته‌ای مهم درباره دیپلماسی فرهنگی دربردارد: گاهی یک ترجمه توانا می‌تواند سرنوشت جهانی یک شاعر را دگرگون کند. شاید اگر برای بسیاری دیگر از شاعران بزرگ فارسی نیز مترجمانی هم‌سنگ و آشنا با ذوق مخاطب جهانی پیدا می‌شدند، امروز نام‌های بسیار بیشتری از شعر فارسی در حافظه ادبی جهان حضور داشت؛ هنگام سپیده‌دم خروس سحری/ دانی که چرا همی کند نوحه‌گری/ یعنی که نمودند در آیینه‌ی صبح/ کز عمر، شبی گذشت و تو بی‌خبری.

تجربه مجموعه تلویزیونی «شهریار» به کارگردانی کمال تبریزی بسیار آموزنده است. شهریار پیش از آن مجموعه نیز شاعری شناخته‌شده بود؛ اما سریال کاری دیگر کرد: به شعر، زندگی و چهره داد. مخاطب فقط «آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا» را نمی‌شنید؛ پیش از آن، جوانی، عشق، انتظار و رنج شاعر را دیده بود. وقتی در پایان یکی از قسمت‌ها، صدای بنان، در اوج، بر روی شعر شهریار می‌نشیند، سه هنر به یکدیگر می‌رسند: شعر، موسیقی و تصویر. و آن مصرع آشنا، معنایی تازه پیدا می‌کند.

این تجربه نکته مهمی در خود دارد: برای زنده نگه داشتن میراث ادبی، همیشه نباید از مخاطب خواست ابتدا کتاب بخواند. گاه باید داستانی ساخت که او را به کتاب برساند. اگر زندگی شهریار قابلیت آن را دارد که ده‌ها قسمت قصه شود، سعدی چه ظرفیت عظیمی دارد؛ شاعری که خود سفر کرده، دیده، شنیده و گلستانش سرشار از حکایت است. زندگی فردوسی، مولانا و شمس، عطار، نظامی، ناصرخسرو، صائب، رودکی و بسیاری دیگر نیز هر یک می‌تواند سرچشمه فیلم، سریال، مستند، انیمیشن یا اثری نمایشی باشد. شاید یکی از کاستی‌های ما این باشد که میراث ادبی را بیش از اندازه در کتابخانه نگاه داشته و کمتر آن را به روایت تبدیل کرده‌ایم.

و باز، فرش...

حال می‌توان دوباره به تصویر نخست بازگشت. فرش ایرانی از هزاران گره ساخته می‌شود. هیچ گره‌ای به تنهایی تمام نقش نیست؛ اما در کنار یکدیگر جهانی از رنگ و زیبایی می‌آفرینند. شعر فارسی نیز چنین است. هزاران شاعر شناخته و ناشناخته، هر یک گره‌ای در این فرش بزرگ‌اند. جهان شاید تاکنون تنها بخشی از این نقش را دیده باشد. وظیفه ما آن است که تمام فرش را نشان دهیم. اگر فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، خیام و نظامی را کنار بگذاریم، جهان چند شاعر بزرگ ایرانی دیگر را می‌شناسد؟ خاقانی، سنایی، صائب، بیدل، جامی، انوری، وحشی بافقی، کلیم کاشانی و ده‌ها و صدها شاعر دیگر چه جایگاهی در حافظه فرهنگی امروز جهان دارند؟ و این جدای از شاعران بزرگ عصر ماست. داستان جهانی‌شدن شعر فارسی پایان نیافته است. این مسئولیت امروز ماست.

این یادداشت را با کلامی از هوشنگ ابتهاج غزل‌سرای بزرگ معاصر و دوست گرمابه و گلستان شهریار به پایان می‌برم:

نقش ما گو ننگارند به دیباچه عقل/ هرکجا نامه عشق است نشان من و توست

سایه زاتشکده ماست فروغ مه و مهر/ وه از این آتش روشن که به جان من و توست

روز شهریار، روز شعر و ادب فارسی مبارکباد.

شهریور ۱۴۰۵

پژوهشگر فرهنگی، وزیر اسبق وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی و قائم‌مقام رئیس مرکز دایره‌المعارف بزرگ اسلامی

انتهای پیام//

برچسب‌ها

نظر شما

شما در حال پاسخ به نظر «» هستید.
captcha